شبهه:
پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عباس عموی پیامبر و ابوسفیان به امیرمؤمنان(علیه السلام) پیشنهاد بیعت دادند. عباس گفت: اگر من با تو بیعت کنم احدی با تو مخالفت نخواهد کرد و ابوسفیان گفت: چنانچه بخواهی، مدینه را پر از لشکر خواهم کرد. اما آن حضرت از این کار امتناع ورزید.
این امر سبب شده است تا مخالفان این عملکرد حضرت را نشانهی موافقت آن حضرت با شورایی بودن حکومت و در نتیجه، رضایت به زمامداری ابوبکر بدانند:
«هنگامی که عباس عموی پیامبر به معیت امیرمؤمنین مباشر امر تغسیل جنازهی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و احساس نمود که توطئهای در کار است که مقام خلافت راشخص دیگری تصرف کند، به امیرمؤمنان پیشنهاد نمود و گفت: اگر من با تو بیعت کنم دو نفر در این امر با تو مخالفت نخواهند کرد. حضرت در دفعهی اول با کمال تعجب فرمود:مگر غیر از من کسی برای این کار است؟ و وقتی که عباس احساس توطه در خارج را به عرض رسانید، آن جناب سخنی را که همیشه شعار او و قانون ابدی اسلام است که همواره در این مورد می فرمود به گوش هوش عباس سرود که: که این خلافت تنها حق اختصاصی تو نیست که به دلخواه خود به من واگذار کنی و کسی با آن مخالفت نکند. بلکه حق عموم است وباید با مشورت مسلمین به شخصی که لایق این کار است واگذار شود. لذا عباس و بعد از او ابوسفیان از این گونه پیشنهادها که برخلاف روح شریعت اسلام و منبعث از روح ساخت و پاخت سیاست بازان مکار است، صرف نظر کردند...» 1

اما تفصیل این مطلب چنین است:
بنابر برخی نقلها، چنین بدست میآید که، دو پیشنهاد جداگانه توسط عبّاس و ابوسفیان، به امیرمؤمنان(علیه السلام) داده شده است. پیشنهاد عبّاس در خانهی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و در هنگام دفن ایشان بوده است و پیشنهاد ابوسفیان بعد از آن و در هنگام روز البتّه ظاهرا ً پیشنهاد عبّاس قبل از بیعت مردم با ابوبکر بوده و پیشنهاد ابوسفیان پس از بیعت با ابوبکر بوده است.2 امّا در برخی دیگر از نقلها آمده است: عبّاس و ابوسفیان هر دو با هم پیشنهاد بیعت به آن حضرت دادهاند و این پیشنهاد بعد از بیعت مردم با ابوبکر بوده است.3 در هر دو نقل آن حضرت پس از امتناع از قبول پیشنهادِ بیعت، خطبهای ایراد فرمود که در نهج البلاغه با شماره 5 ذکر شده است. پیشنهاد عبّاس به امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنین بوده است:
«فَقَالَ الْعَبَّاسُ لِعَلِيٍّ (علیه السلام) وَ هُمَا فِي الدَّارِ امْدُدْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَيَقُولَ النَّاسُ عَمُّ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) بَايَعَ ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ فَلَا يَخْتَلِفَ عَلَيْكَ اثْنَانِ فَقَالَ لَهُ أَ وَ يَطْمَعُ يَا عَمِّ فِيهَا طَامِعٌ غَيْرِي؟ قَالَ سَتَعْلَمُ.»4
پس در خانهی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبّاس به علی(علیه السلام)گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم که در این صورت مردم میگویند: عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله) با پسر عموی او بیعت کرد. پس هیچ دو نفری با تو مخالفت نخواهند کرد. آن حضرت به او گفت: ای عمو! آیا کسی غیر من در آن [حکومت] طمع دارد؟5 عبّاس گفت: به زودی خواهی دانست.
هم چنین در مورد متن پیشنهاد ابوسفیان به آن حضرت نیز نقل شده است:
«ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ(علیه السلام) : ابْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَوَ اللَّهِ إِنْ شِئْتَ لَأَمْلَأَنَّهَا عَلَى أَبِي فَصِيلٍ يَعْنِي أَبَابَكْرٍ... خَيْلًا وَ رَجِلًا فَامْتَنَعَ عَلَيْهِ عَلِيٌّ(علیه السلام).»6
سپس به حضرت علی(علیه السلام) گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم. به خدا سوگند! اگر بخواهی،در برابر ابوبکر مدینه را پر از سرباز ِ سواره و پیاده می کنم. امّا آن حضرت امتناع کرد.
شخصیّت عبّاس
همان طور که می دانیم عبّاس در جنگ بدر جزو سپاه مشرکان بود وبه دست مسلمانان اسیر شد و در آنجا ایمان آورد.7 (هر چند این نقل هم وجود دارد که قبلا ً ایمان آورده بود ولی ایمانش را کتمان می کرد. امّا به هر حال جزو مسلمانان نبود) لذا نه جزو سابقه داران در اسلام بود ونه از مهاجرین وانصار به حساب می آمد. از این رو شخصیت او[شخصیتی دینی واسلامی نبود تا به واسطه ی آن، پشتیبان دعوای الهی امیرمؤمنان(علیه السلام) در حقّانّیت خود در زمامداری باشد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز به کنایه این مطلب را بیان می کند:
«... لَوْ كَانَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً، وَ لَكِنَّنِي مُنِيتُ بِرَجُلَيْنِ حَدِيثَيْ عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ، الْعَبَّاسِ وَ عَقِيل ... .»8
... چنان چه پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عمویم حمزه وبرادرم جعفر بودند، به زور بیعت نمیکردم امّا به دو مرد تازه مسلمان، عبّاس و عقیل مبتلا شدم ... .
در اینجا امیرمؤمنان(علیه السلام) با مقایسهی بین دو عمو و دو برادر بیان میدارد: حمزه و جعفر جایگاهی داشتند که عبّاس و عقیل ندارند. آنها مردانی جنگاور و مبارز بودند امّا این دو دارای چنین خصوصیّتی نیستند. همچنین آن دو از یاران بزرگ و اصحاب عظیم القدر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بودند، امّا این دو دارای چنان سابقهای نیستند و هنوز آداب و رسوم جاهلی در آنها مؤثر است.
نکتهی دیگر اینکه: عدم همراهی زیاد عبّاس (و عقیل) با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سبب شده بود تا از سوابق درخشان امیرمؤمنان(علیه السلام) و مقامات وفضایل آن حضرت و تأکیدها و سفارشهای پیامبر نسبت به ایشان اطّلاع کافی نداشته باشد.9 لذا پیشنهاد بیعت از جانب عبّاس لزوما ً بر مبنای شناخت حق الهی امیرمؤمنان(علیه السلام) و به منظور احقاق منصب الهی آن حضرت نبوده است. بلکه عبّاس در این پیشنهاد بیش تر به جایگاه خویش در قریش به عنوان یک پیرمرد قریشی که عموی پیامبر نیز می باشد، تأکید دارد.
بنابراین وقتی می گوید: اگر من با تو بیعت کنم، هیچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد، به خاطر شخصیّت اسلامی او نیست. بلکه در حقیقت تکیه ی او بر مقام و مرتبه ی قبیلگی اش است که چون پیر قریش و از نزدیکان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، لذا قریش با او مخالفت نخواهد کرد و چون قریش سرور عرب است، همهی عرب مطیع او خواهند شد10.
شخصیّت ابوسفیان
ابوسفیان در جریان فتح مکّه به ظاهر مسلمان شد.11 او سرسختترین دشمن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بود و متجاوز از بیست سال با پیامبر مخالفت کرد و جنگ های بسیاری علیه آن حضرت به راه انداخت و در نهایت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) او را از طلقاء برشمرد.
از این رو ابوسفیان هیچ شخصیّت اسلامی نداشت. ولی بنابر آداب و رسوم جاهلیت از مقام و مرتبه ی بالایی برخوردار بود. در میان قریش، بنی هاشم تیره ی برتری محسوب می شد و پس از آن بنی امیّه ادعای برتری بر عرب داشت که در رأس آنان ابوسفیان بود. او که در جاهلیّت از بزرگان مکّه بود، باظهور اسلام موقعیت اجتماعیاش به خطر افتاد و لذا تا جایی که توانست با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مخالفت کرد.
پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و به حکومت رسیدن ابوبکر، این امر بر ابوسفیان بسیار گران آمد. زیرا طبقه ی اجتماعی ابوبکر وعمر از ابوسفیان پایینتر بود. آنها از تیره ی تیم و عدی – از ردههای پایین قریش – بودند و از بنی امیّه و طبقات برتر قبیله ی قریش بود. لذا رو آوردن او به امیرالمؤمنین(علیه السلام) نه از باب اعتقاد به حقّانیّت ایشان بلکه به خاطر این بود که به هر حال آن حضرت از بنی هاشم و از نزدیکان بنی امیّه بود و چون خود او موقعیتی برای حاکمیّت در جامعه ی اسلامی نداشت، میخواست با پشتیبانی امیرمؤمنان(علیه السلام) ردههای پست قریش را از حکومت بر کلّ عرب کنار بزند.
ضرب المثلی در عرب هست که میگوید:
«أنَا عَلی أخی وَ آنَا وَ أخی عَلَی ابنِ عَمّی وَ أنَا وَ أخی وَ ابنُ عَمّی عَلَی الغَریبِ.»
من با برادرم دشمنی میکنم ولی علیه پسر عمویم از برادرم پشتیبانی میکنم و با برادر و پسر عمویم علیه بیگانه به دشمنی برمیخیزم.
اظهار همکاری و پشتیبانی ابوسفیان نسبت به امیرمؤمنان(علیه السلام) نیز نه به خاطر الهی بودن آن حضرت بلکه از روی خویشاوندی نزدیک با او و برای دفع بیگانگان بود. این مضمون در تعابیر ابوسفیان نیز به چشم میخورد:
«ما بالُ هذَا الأمرِ فی أقَلِّ حَیٍّ مِن قُرَیشٍ!»12
چه شده است که حکومت در کمترین رتبه و گروه از قریش [از لحاظ موقعیت اجتماعی] قرار دارد.
«غَلََبَکَ عَلَیهِ أذَلُّ أحیاءِ قُرَیشٍ تَیمٌ وَ عَدِیٌّ»13
در حکومت، پست ترین گروه قریش، تیم و عدی بر تو [ای علی] غلبه کردند.
امتناع امیرالمؤمنین(علیه السلام)
با بررسی مختصر شخصیت عبّاس و ابوسفیان، علّت امتناع ِ امیرمؤمنان(علیه السلام) ازبیعت با این دو آشکار میشود. آنچه مسلّم است حکومت به تنهایی برای آن حضرت مهم نبود. بلکه اگر زمامداری برجامعه را طلب میکرد به خاطر جنبهی الهی آن بود و حکومت را وسیلهای برای اجرای احکام دین خدا میدانست. لذا داعیهی آن حضرت در امر حکومت، الهی و اسلامی بود. امّا آنچه ابوسفیان و عبّاس به دنبال آن بودند، غیر از این بود.
با دقّت در محتوای پیشنهاد این دو و نظر به شخصیت آنها میبینیم: آن چه عبّاس و ابوسفیان بر آن تکیه کرده بودند، رسم جاهلیّت و نظام قبیلگی بود. لذا اگر آن حضرت به این دو پاسخ مثبت میداد، عقبنشینی واضحی در ادّعای حقّ الهی خود کرده و در حقیقت چنین اظهار کرده بود: حال که به واسطهی امر خدا و رسول و فضایل ومناقب دینی حکومت را به من نمیدهید، از راه و رسم قبیلگی و سنّت دیرینهی جاهلی آن را به دست خواهم آورد.
تعبیر تازه مسلمان بودن عبّاس (و عقیل) و مقایسهی آن دو با حمزه و جعفر اقدام به قیام علیه غاصبان میکرد، حرکت او به جنبشی اجتماعی و خانوادگی تعبیر نشده، ادّعای اسلامی و دینی آن حضرت تحت الشعاع نظام قبیلگی واقع نمیشد. از همین رو زمانی که آن حضرت به همراه همسر و فرزندانش برای جمع آوری یاور حرکت کرد، به در ِ خانهی مهاجرین و انصار و اهل سابقه و اهل بدر میرفت. چرا که قیام با آنان به خوبی جنبهی الهی و دینی نهضت آن حضرت را نمایان میساخت. امّا زیر چتر عباّس و ابوسفیان رفتن، هیچ نشانی از حرکتی اسلامی و قیامی دینی ندارد. متوسل شدن به دشمن دیرینهی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و طلب کردن یاری و نصرت از او و به وسیلهی او خلافت پیامبر را به دست آوردن، پیامی جز ترک دعوی الهی و تن دادن به رسم جاهلی ندارد14.
از طرف دیگر امیرمؤمنان(علیه السلام) نیز کسی نیست که برای رسیدن به هدف مقدّس خود هر وسیلهای را انتخاب کند و به هر حیله و نیرنگی متوسل شود. کما این که در برخورد با معاویه نیز این امر را به اثبات رسانید. زمانی که مقیرة بن شعبه به او پیشنهاد کرد: فعلا ً ولایت معاویه را بر شام بپذ یر تا امر حکومت تو تثبیت شود و سپس اگر خواستی او را عزل کن. آن حضرت در پاسخ او فرمود: آیا تضمین میکنی که من زنده باشم تا او را خلع کنم؟! سپس به آیهای از قرآن استشهاد فرمود:
(وَ ما کُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلّینَ عَضُداً).15,16
و گمراهان را یار و مددکار نگرفتیم.
و به تعبیر خود امیرمؤمنان(علیه السلام) :
« ... وَ لَولا کَراهِیَةُ الغَدرِ لَکُنتُ مِن أدهیَ العَرَبِ... .» 17
... و اگر زشتی نیرنگ نبود، بیتردید زیرکترین عرب بودم ... .
امیرمؤمنان(علیه السلام) از هر راهی برای رسیدن به هدف استفاده نمی کرد و آن چه را خداوند بدان راضی است، انجام داده، رعایت دین اسلام و احکام الهی را در هر زمانی بر خود فرض می داند.
بنابراین ردّ پیشنهاد عبّاس و ابوسفیان به خاطر آن نبود که آن حضرت امر حکومت را شورایی میدانست و منتظر بود که ببیند جامعهی اسلامی چه کسی را انتخاب میکند. بلکه همان گونه که قبلا ً بیان کردیم: حضرت حکومت را حقّ الهی خویش میدانست و لذا بیعت عبّاس را که مبنای الهی نداشت، نپذیرفت و یاری ابوسفیان را که مخالف اسلامی بودن ادّعای آن حضرت بود، قبول نکرد.
خطبه ی 5
در خطبهای که آن حضرت در پاسخ به عبّاس و ابوسفیان ایراد کرد نیز شواهدی بر بحث گذشتهی ما وجود دارد. آن حضرت در این خطبه میفرماید:
« أَيُّها النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أوِ اسْتَسْلَمَ فَأَراحَ. هَذَا مَاءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا، وَمُجْتَنِي الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا کالزَّارعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.»
ای مردم! موج های فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید [امواج فتنه را در هم شکنید] و راه جدایی و پراکندگی را ترک کنید و تاجهای فخر و تکبر را فرو گذارید[فخر فروشی را کنار بگذارید] آن کس رستگار شد که با بال بپا خاست [همراه یار و یاور در طلب حق نهضت کرد]18 و یا آنکه تسلیم شد، خود را آسوده کرد. این آبی است بد مزه و بد رنگ و لقمهای که در گلوی خورندهاش گیر کند19 وآن که میوه را قبل از رسیدنش بچیند، همانند زارعی است که در غیر زمین خود کشت کند.
در ابتدای این خطبه آن حضرت به طور ضمنی بیان می دارد: پیشنهاد ابوسفیان و عبّاس از روی مفاخره و یا ایجاد تفرقه و فتنه است که در این وضعیّت باید آن را ترک کرد. سپس بیان فرمود: نتیجه ی نیک از آن ِ کسی است که یا با بال پر به پرواز در آید - کنایه از این که با یار و یاور به نهضت اقدام کند – و یا آن که در صورت عدم وجود یاور، تسلیم شده، جان سالم بِدَر برد.
در حقیقت در این قسمت از خطبه، امیرمؤمنان(علیه السلام) بیان میفرماید: عبّاس و ابوسفیان یارانی نیستند که آن حضرت با تکیهی بر آنها قیام کند و بتواند با وجود آنها بند اوّل پیمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را عملی کند. لذا صلاح را در تسلیم شدن میبیند.
در قسمت بعد، آن حضرت کنایهای دیگر به کار میبرد و میفرماید: این زمان، زمانی نیست که بتوان در آن قیام کرد. زیرا اسباب و مقدّمات آن فراهم نشده است و یاران واقعی وجود ندارند. هم چنین پاسخ مثبت به ابوسفیان و عبّاس را به زراعت در زمین ِ غیر تشبیه می کند. کنایه از این که همکاری ابوسفیان در به دست آوردن حکومت، نتیجه را به سود ابوسفیان تمام می کند و چه بسا او به واسطه ی امیرمؤمنان(علیه السلام)آرزوی خود مبنی بر حکومت بر عرب را محقّق سازد. نه آن که حضرت به حقّ الهی خویش دست یابد.
در قسمت بعدی خطبه، آن حضرت با اشاره به این که برخی افراد اقدام عملی حضرت را نشانهی حرص میدانند و سکوت او را علامت ترس، بیان میکند: به خدا سوگند! انس من به مرگ بیش از انس طفل به پستان مادرش است وسپس می افزاید: علمی در سینه ام مدفون است که اگر آن را به زبان بیاورم، اضطراب وتشویش مردم را به دنبال خواهد داشت لذا آن حضرت بیش از این لب به سخن نمی گشاید.
به طور خلاصه:
ردّ پیشنهاد عبّاس و ابوسفیان نشانهی عدم حقّانیّت آن حضرت در امر زمام داری نیست و خطبهی آن حضرت به کنایه بیان می دارد: آن چه حضرت به دنبال آن است، در پیشنهاد عبّاس و ابوسفیان وجود ندارد و لذا از بیعت با این دو امتناع می ورزد.
پاورقی:
1 - حکومت در اسلام حیدر علی قلمداران/161و162.
2- شرح ابن ابی الحدید1/218و 219 و بحارالانوار 28/233 به نقل از مناقب ابن الجوزی.
3- منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه3/137 و نهج البلاغه/خ5.
4- شرح ابن ابی الحدید 1/160-161و نظیر آن: بحارالانوار 28/286- 290 (در پاروقی به نقل از منابع دیگر اهل تسنّن)
5- البته این گونه بیانات امیرالمومنین(علیه السلام) به معنای جهل آن حضرت نیست بلکه در این گونه موارد مقصود آن حضرت این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنان امر مرا محکم کرده بود که بر حسب شرایط عادی کسی نباید ادّعای حکومت داشته باشد.
6- همان 1/221 و 2/44 و 47 و بحارالانوار 29/63، به نقل از: الفتوح، ابن اثیم.
7- بحارالانوار 19/227 و 258 و265 و 273. البته این نظر هم وجود دارد که عباس در فتح مکه ایمان آورده است. رک.الصحیح من سیرة النبی 5/120-126.
8- بحار الانوار 30/15 و نظیر آن: کتاب سلیم/216، ح12 و کافی 8/190،ح216 و شرح ابن ابی الحدید 11/111 و بحار الانوار 29/452، ح42. در تعابیر دیگر در مورد عباس و عقیل «قریبی عهد بالکفر» به کار رفته است.
9- به خصوص که بنا بر مشهور پس از جنگ بدر به مکه باز گشت و تا فتح مکه در آنجا ماند رک. بحارالانوار 19/302 و 312 و عیون أخبار الرضا 1/82، باب فی جمل من أخبار موسی بن جعفر(علیه السلام) مع هارون و کافی8/190،ح216 و همان 8/202، ح244، العباس و العقیل یوم بدر و مستدرک4/384، ح5455
10- به همین جهت غاصبان حق علوی در ابتدای امر بر این شدند که عباس را تطمیع کرده، او را با خود موافق کنند تا تثبیت حکومت آنان سریعتر و آسانتر صورت پذیرد.رک.بحار الانوار28/293-291
11- نقل است در همان فتح مکه ابوسفیان به عباس گفت: «والله یا أبالفضل! لقد أصبح ملکُ ابنُ أخیکَ الغداة عظیماً» و عباس در پاسخ گفت: «یا أباسفیان! إنها النبوة»(بحارالانوار 21/104 و سیرهی ابن هشام 4/47). همچنین در زمان خلافت عثمان، یک روز بر سر قبر حمزه رفت و گفت: ای ابوعماره! آنچه دیروز بر سر آن با ما میجنگیدی، امروز به دست کودکان ما رسیده و با آن به بازی مشغولند. (بحارالانوار 33/89، به نقل از شرح ابن ابی الحدید 4/768 و نظیر آن: احتجاج 1/275 باب احتجاج الحسن(علیه السلام) فی مجلس المعاویه)
12- شرح ابن ابی الحدید1/221 و نظیر آن: المستدرک، حاکم 4/27، ح4519 و تاریخ الخلفاء،سیوطی/54 و الإستیعاب 4/1679، ذیل مادّه بن صخر (شمارهی صفحهی مسلسل).
13- کتاب سلیم/302،ح25
14- همچنین به نقل تاریخ طبری آن حضرت در پاسخ به ابوسفیان فرمود: « والله ما اردتَ بهذا إلّا الفتنةَ وَ إنّک وَ اللهِ طالَما بَغَیتَ لِلاسلامِ شَرّاً لاحاجةَ لنا فی نُصحِک.» رک. بحارالانوار 28/329، پاورقی. این فرمایش میرساند که ابوسفیان قصد داشت جامعه را به آشوب بکشد و در نتیجه یا آن حضرت را به قتل برساند و یا در این میان، خود زمام امور را بدست بگیرد.
15- کهف(18) / 51.
16- بحارالانوار 32/378و386، به نقل از وقعهی صفین و امالی شیخ مفید.
17- نهج البلاغه/خ200، مطابق 191 فیض الاسلام.
18- ابن ابی الحدید توجیه دیگری بر این قسمت آورده که دور از ظاهر است. میگوید: منظور کسی است که از مردم دوری می کند، مانند پرندهای که پرمیکشد و میرود ویا راحت میشود.رک.شرح ابن ابی الحدید1/214.
19- غالب شارحان منظور از این قسمت را خلافت دانسته اند و برخی نیز منظور از آن را پیشنهاد عباس و ابوسفیان گرفتهاند. رک.بحارالانوار28/238 3- منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه3/137 و نهج البلاغه/خ5.