ماه محاق - عالیه مهرابی


سه شنبه 29 فروردين 1391      6752 بازدید
ماه محاق - عالیه مهرابی

بادی پریشان تر وزید آنگاه، زلف و کمر با هم در افتادند

در ظهر کوچه بر سر یک گل، دیوار و در با هم در افتادند

ماه از محاق زخم بیرون زد، پس اولین روز محرّم شد

در کربلای پهلویش وقتی، تیغ و سپر با هم در افتادند

چشمان او لبخند می گریند، لب های زخمش درد می خندند

انگار در یک کاسه ی معجون، زهر و شکر با هم در افتادند

با بادبان های پر از زخمش، پهلو گرفته در شب ساحل

این موج ها امّا نمی دانند، با نوح پیغمبر درافتادند

 

شاعر: عالیه مهرابی

همین پرونده

دیگر مطالب این ویژه‌نامه

گفت‌وگوی خوانندگان

نظرات شما

دیدگاه‌ها پس از بررسی منتشر می‌شوند

نوشتن دیدگاه

نام کنار دیدگاه می‌آید؛ رایانامه فقط برای ارتباط است و منتشر نمی‌شود.

هنوز دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.